
نخستین ایرانی که به دانشگاه آکسفورد راه یافت، ابوالقاسم خان ناصرالملک بود. او بعدها نایب السلطنه احمد شاه شد و دو نمایشنامه از شکسپیر را نیز به فارسی شیوایی ترجمه کرد.
داستان شورانگیز بازرگان وندیکی" از معدود کتاب هایی است که فاصله زمانی میان پایان تهیه و چاپ آن بیش از ۹۰ سال است. این داستان را بعدا در شکل هایی دیگر خوانده ایم، چون این همان نمایشنامه "تاجر ونیزی" ویلیام شکسپیر، شاعر سده ۱۶ میلادی انگلیس است. اما نخستین ترجمه آن به زبان پارسی سال ۱۹۱۷ میلادی توسط ابوالقاسم خان ناصرالملک انجام شد و اخیرا به کوشش فریدون علاء، نوه مترجم به چاپ رسیده است.
قبلا درباره موجودیت این ترجمه اطلاع چندانی در دست نبود. برای نمونه، سیروس غنی، پژوهشگر ایرانی مقیم آمریکا، در کتاب تازه اش با نام "شکسپیر، ایران و شرق" که امسال منتشر شد و در آن نام همه آثار ترجمه شده شکسپیر به فارسی آمده است، می نویسد:
"ابوالقاسم قراگوزلو، ملقب به ناصرالملک دوم (۱۸۶۳-۱۹۲۷) از خاندان ایلی معروفی در غرب ایران بود. پدربزرگ او محمدخان ناصرالملک رئیس قوم قراگوزلو بود و با دربار قاجار پیوند نزدیکی داشت. وی به عنوان وزیر خارجه، ناصرالدین شاه را در دومین سفرش به فرنگ همراهی کرد. او نوه اش را با خود برد و در کالج "بی لیول" آکسفورد نام نویس کرد (۱۸۷۹-۱۸۸۲). ابوالقاسم خان به ایران برگشت و سرانجام طی سال های ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۴ نایب السلطنه احمد شاه نوجوان شد. سپس او به اروپا رفت و تا آخرین سال عمرش آن جا ماند. ترجمه اتللوی او کار شایان تقدیر، اما عاری از نظم و شعر است. او شاید نمایشنامه "تاجر ونیزی" را هم برگردانده باشد، ولی هیچ نسخه ای از آن در دست نیست."
خوشبختانه، اکنون نسخه ای از "داستان شورانگیز بازرگان وندیکی" را در دست داریم که آن هم به مانند اتللوی ناصرالملک منثور است. اما نثر آن از زبان نوشتاری رایج در عهد قاجار بسیار متفاوت است و بیشتر به نثر امروزی می ماند، با بیانی شیوا و پارسی ای روشن. ناصرالملک در دیباچه کتابش درباره هنر ویلیام شکسپیر می نویسد:
"(او) برای مجسم ساختن حالات و طبع و خوی اشخاص، زشت و زیبا را چون سایه و روشن در پرده نقاشی با رنگ های هوای دل انسانی چنان به هم آمیخته و چندان استادی و هنر به کار برده که گویی روح در آنها دمیده است."
پاره ای از "مجلس دوم" این داستان گویای کیفیت بیان مترجم است:
"پرسیا: نریسا، راستی، تن خرد من از این جهان بزرگ فرسوده است.
نرسیا: خانم، جا داشت هرگاه گرفتاری شما به فراوانی خوشبختی شما بود. مگر آنکه می بینیم دارنده از سیری ناخوش است، چنان که بی چیز از گرسنگی. پس نه کم سعادتی است میانه جویی. زیادت زودتر به پیری کشاند، کفایت زندگانی را درازتر گرداند.
پرسیا: نصیحتی است پسندیده و به بیانی سنجیده.
نرسیا: آنگاه پسندیده تر گردد که از آن پیروی شود."
در متن داستان، ندرتا می توان با اصطلاحاتی قدیمی به مانند "شیشه ساعت نما" (به معنای "ساعت شنی") روبرو آمد که آن هم با توضیحات مترجم همراه است: "در قدیم دو گوی بلورین میان تهی را با لوله ای باریک به هم پیوسته و در یکی از آنها ریگ نرم می ریختند و از جریان ریگ از این به آن، میزان وقت را می گرفتند."
از ابوالقاسم ناصرالملک تنها دو ترجمه از آثار ویلیام شکسپیر به جا مانده است و با وجود قدرت آشکارش در نویسندگی ظاهرا چیز دیگری ننوشته است.
فریدون علاء در پیشگفتار خود برای این کتاب چگونگی مبادرت ناصرالملک به ترجمه نمایشنامه های شکسپیر را این گونه توضیح می دهد:
"به گفته فرزند ایشان، حسین علی قراگوزلو، شبی در حضور جمعی از دوستان نام شکسپیر به میان آمد و یکی از حضار اظهار نمود که ترجمه منظومات و نقل معانی و عبارات آن شاعر شهیر به زبان فارسی امکان پذیر نمی باشد. ناصرالملک با این عقیده موافق نبود و از راه آزمایش و تفنن در صدد برآمد چند سطر از یکی از آثار نویسنده را ترجمه نماید و به این منظور تصادفا نمایشنامه اتللو انتخاب گردید. تفریح یک شب و ترجمه چند جمله ایشان را بر آن داشت که تمام داستان را به فارسی درآورد و به فاصله چند سال بر اثر اصرار دوستان به ترجمه "بازرگان ونیزی" پرداخت که اینک، در حدود چهل و پنج سال بعد از انتشار اول اتللو، همراه با متن انگلیسی و نقاشی های فاطمه علاء (دختر ناصرالملک) به چاپ می رسد."
گذشته از القاب و مقام های دولتی و ترجمه دو اثر شکسپیر به پارسی، نکته دیگری از زندگی نامه ابوالقاسم خان ناصرالملک او را از چهره های برجسته دوره قاجار کرده است: به نوشته فریدون علاء در پیشگفتار بازرگان وندیکی، ابو القاسم خان نخستین ایرانی (و از نخستین مسلمانانی) بود که به دانشگاه آکسفورد راه یافت. چون تا قبل از آن، در انگلستان ملکه ویکتوریا قانونی حاکم بود که ورود نمایندگان ادیانی غیر از مذهب رسمی انگلستان را منع می کرد و آن قانون تازه ملغی شده بود.
دفتر مطبوعاتی دانشگاه آکسفورد در پاسخ به پرسشدرباره صحت و سقم این ادعا تایید کرد که در سال ۱۸۷۱ ورود غیر انگلیکان ها به دانشگاه آکسفورد ممکن شد و ظاهرا ناصرالملک نخستین دانشجوی ایرانی در آکسفورد بوده است. در فهرست موسوم به "دانشجوهای هندی و غیره نام نویس شده" که دانشگاه آکسفورد در اختیار ما قرار داد، نام ابوالقاسم خان ناصرالملک در آغاز آمده است و در واقع، بنا به اسناد موجود، او نخستین دانشجوی ایرانی آکسفورد بوده و از جمله نخستین دانشجوهای مسلمان آن.
داستان شورانگیز بازرگان وندیکی (تاجر ونیزی)
منظومه شاعر معروف ویلیم شکسپیر
ترجمه ابوالقاسم خان ناصر الملک
به کوشش فریدون علاء
مه میاد پایین.
ابر توی گوش زمین زمزمه های عاشقونه می خونه!
ولی زمین داره به حرفای خورشید فکر می کنه!!!
زمین به حرفای خورشید فکر می کنه!!!
می چرخم
می چرخم
سرعت چرخشم را زیاد می کنم
می خواهم نیروی گریز از مرکز همه افکارم را ا زمن دور کند.
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود این جوری شه
یهو بشی همه کسم
راسی چی شد چجوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
نفر سمت راست گوشه، ابوالحسن بنی صدر است. او که با 11 میلیون رای نخستین رئیس جمهور ایران شده بود، با جمله تاریخی آیت الله خمینی در 25 خرداد 60:" 35 میلیون نفر بگویند بله، من میگویم نه." کنار زده شد. 7 تن از مشاورانش اعدام شدند، هزاران تن از هوادارنش به زندان رفتند و خودش رهسپار تبعید شد.
درست بالای سر خمینی، مرد روحانی با عمامه سفید آیت الله لاهوتی است. او که از زندانیان با سابقه قبل از انقلاب به همراه منتظری و طالقانی بود، بعد از پیروزی انقلاب از سرسخت ترین هواداران رئیس جمهور بنی صدر، به شمار میرفت. به فاصله 2 ماه پس از کنار زدن بنی صدر توسط لاجوردی به زندان اوین برده شد و اعدام شد. جمله معروف او خطاب به سران حزب جمهوری(بهشتی،خامنه ای و رفسنجانی) این بود: "مردم انقلاب نکردند تا من وشما بر آنها حکومت کنیم . اگر قرار بود با چماق و زورگویی بتوانند حکومت کنند قبل از شما آریامهر بود.حاکمیت تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش میرساند. وای به حال آن انقلابی که 8 درصد به 80 درصد حکومت کنند. اگر زور میتوانست آدم را جای خودش بنشاند، پیش از شما زورمند تر از شما بودند. شما جز اینکه خفقان ایجاد کنید و برای مردم مشکل درست کنید کار دیگری نمیکنید."( روزنامه انقلاب اسلامی، ۲۲ فروردین ۱۳۶۰- انقلاب اسلامی، ۸آذر ۱۳۵۹)
نفرایستاده میان آیت الله مطهری و لاهوتی، صادق قطب زاده است. او که به همراه ابراهیم یزدی و بنی صدر راه انقلاب را در پاریس هموار کرده بود، 24 شهریور 1361، به اتهام توطئه انفجار جماران، زندانی و اعدام شد. آیت الله منتظری بعدها در خاطراتش نوشت:"بعدا شنيدم آقاي حاج احمد آقا در زندان سراغ آقاي قطب زاده رفته و به او گفته است شما مصلحتا اين مطالب را بگوييد و اقرار كنيد و بعد امام شمارا عفو ميكنند، ولي او را اعدام كردند. بعدها از طريق موثقي شنيدم كه جريان ريختن مواد منفجره در چاه نزديك محل سكونت مرحوم امام بكلي جعلي است و واقعيت نداشته است."(خاطرات آیت الله منتظری،ج۱،ص۴۸۵)
قطب زاده دردادگاه پرسيده بود:"روشنفکران و روحانيانی که بنيادگذار انقلاب بودند کجا هستند؟ آيا حتی يک تن از آنها در کاری هست؟ اينها که امروز بر کارند در جريان انقلاب چه می کردند؟"(ایستاده بر آرمان،ص ۲۷)
پی نوشت: آن که در کنار بنی صدر ایستاده، صادق طباطبایی است. سخنگوی دولت مهندس بازرگان بود. بعد به بازرگان پشت کرد و به صف حکومتی ها پیوست.در سال 61 به دلیل قاچاق 3.75 پوند تریاک توسط پلیس آلمان دستگیر و در دادگاه دوسلدورف به 3 سال زندان محکوم شد.( پس از بحران،خاطرات هاشمی رفسنجانی،صص ۳۵۹،۴۱۱،۴۱۹) با پادرمیانی وزیرخارجه آلمان و مصونیت سیاسی به عنوان عنصر نامطلوب از آن کشور اخراج شد. او همچنان به حمایت از جمهوری اسلامی ادامه میده
ولي افسوس ، او هرگز نمي داند .
نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که
او را دوست مي دارم ،
ولي افسوس
او هرگز نگاهم را نمي خواند .
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست مي دارم ،
ولي افسوس
او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند .
به مهتاب گفتم : اي مهتاب
سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو که
او را دوست مي دارم ،
ولي افسوس
يکي ابر سيه آمد ، ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد .
صبا را ديدم و گفتم : صبا دستم به دامانت ،
بگو از من به دلدارم که
او را دوست مي دارم ،
ولي افسوس
ز ابر تيره ، برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد .
کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا ،
يکي را دوست مي دارم ،
ولي افسوس
او هرگز نمي داند
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پایان علامت سوالها کلامیست ان را بخوان
اگر چشمی برای دیدن داری ببین و
زبانی برای گفتن داری بگو و
اگر می شنوی اندک زمانی را در گهواره پستی ها هم بمان و اسوده باش .چیزی نمی شود.فقط
معنای اصلی درد را تجربه می کنی.
گوش کر میشود
چشم کور می شود
زبان لال می شود .
فقط یک دل می ماند.
ان را به زنجیر می کشی اگر اینچنین نکردی
تو بازمانده ای از دروغگویان خواهی بود که عاشقانه می زیست.
از دنیا چه می خواهی
بت ؟
یا اینکه سزای نابودی؟
می خواستی رنگ نگاهی را با نوک انگشتانت لمس کنی ولی غافل از ان بودی که
قطرات اشکی وجودت را لمس می کرد.
بر چه می خندیدی؟
برای سالها تباهی لبخند بزن واین جرم را به حساب کودکی بگذار که در کنار دریا بازی می کرد.
بیدار شدم.از پیله خود وارهیدم پروانه را در اوج شکار کردم.نمی دیدی و نخواهی دید که
دستانم بالامی رفت تا تشنه وجودش شوم؟
شعورتان را در مهلکه نیستی به هلاکت برسانید .انوقت می بینید که سالها را خاموش
بوده اید.
نه از فرطی خستگی می گفتید اری بیدارم .اری می فهمم.اری درکتان می کنم.
فقط فراموش می کنید که بگویید:((من فراموش کارم))
چه جمله ساده ای که تکرارش را با بی تفاوتی به پایان می رسانید.
واقعا چه چیزی را جا گذاشته اید و می گویید:فراموشکارم.
گاهی انسانها نیاز دارند تا از دریچه مغزشان صدها بار سقوط کنند تا یک بار چشمان
خودشان را باز ببینند.
واقعاَ اینقدر شهر شلوغ شده که هر کسی از راه می رسه حرف از شجاعت می زنه؟؟؟؟
نمی دونم با چه جراتی روی بی معرفتی و قدر نشناسی وخود خواهی اسم رکی و حتی شجاعت میگذارند؟؟؟؟
آخه تو که خنجر حسودی صمیمی ترین رفیقت تا ته تو کمرت هست چه جوری می تونی بگی حواسم به همه جا هست؟؟؟؟
کاشکی می دونستی چه جوری دارن زیرابتو می زنن!!!
تا حالا یه نگاه بی تعصب به اسطوره های از تهی لبریزت انداختی که سنگ بوته آزمایششون چیه؟؟؟
نمیتونم درک کنم چه جوری فقط با یه نگاه ساده ذات آدما رو می خونن؟؟؟؟
آخ اصلأ یادم نبود اونا مقدسن،من کافرم چون اونا میگن...
دلیلشونم عاقلانس چون خیلی راحتم ــ مثل شما ها نقش بازی نمیکنم،چون بلد نیستم ــ جنسیت آمادما برام مهم نیست و....
نمی دونم اسم این موجوداتو چی می شه گذاشت؟؟؟ولی برای تو خیلی مهمن تا جایی که حتی نگاهشون مسیر زندگیتو تعیین می کنه؟!؟!؟!
مواظب باش به قول اونا مثل دل امام علی که ممکن بود بلرزه دل تو نلرزه!!!!!!!!
بازم مثل همیشه حق با تو ِ و تو راست میگی!!!!
فکر می کنم با خودم بودم پس دنبال کسی نباشید![]()